على اكبر دهخدا
1704
امثال و حكم ( فارسى )
سپر بر سر آورد و بنهاد روى * ز پيكار خون اندر آمد بجوى هم آورد را ديد گرد آفريد * كه برسان آتش همى بردميد كمانرا بزه بر ببازو فكند * سمندش برآمد بر ابر بلند سر نيزه را سوى سهراب كرد * عنان و سنان را پر از تاب كرد برآشفت سهراب و شد چون پلنگ * چو بدخواه او چارهجو شد بجنگ عنان برگرائيد و برداشت اسب * بيامد بكردار آذر گشسب چو آشفته شد شير تندى نمود * سر نيزه را سوى او كرد زود بدست اندرون نيزهء جانستان * پس پشت خود كرد آنگه ستان بزد بر كمربند گرد آفريد * زره بر تنش يك بيك بردريد ز زين برگرفتش بكردار گوى * كه چوگان ز باد اندر آمد به روى چو بر زين بپيچيد گرد آفريد * يكى تيغ تيز از ميان بركشيد بزد نيزهء او به دو نيم كرد * نشست از بر زين و برخاست گرد سپهبد عنان اژدها را سپرد * بخشم از جهان روشنائى ببرد چو آمد خروشان به تنگ اندرش * بجنبيد و برداشت خود از سرش رها شد ز بند زره موى اوى * درفشان چو خورشيد شد روى اوى بدانست سهراب كو دختر است * سر موى او از در افسر است شگفت آمدش گفت از ايران سپاه * چنين دختر آيد بآوردگاه سواران جنگى بروز نبرد * همانا بأبر اندر آرند گرد زنانشان چنينند ز ايرانيان * چگونند گردان جنگآوران ! فردوسى و كانت المجوسية فى تميم منهم زرارة بن عدس التميمى و ابنه حاجب بن زرارة و منهم الاقرع ابن حابس كان مجوسيا و ابو سود جد وكيع بن حسان كان مجوسيا و كانت الزندقة قريش اخذوها من الحيرة . الاعلاق النفيسة ، تصنيف ابى على احمد بن عمر ابن رسته . گويند وقتى مامون خليفه چهار رسول به اطراف ميفرستاد چهار اسب هر يكى را بداد كه هزار دينار ارزيد هريك و سه هزار دينار صلت ، آنگه بفرمود تا موبذ گبران را حاضر كردند ، گفت همه جهان مملكت نوشروان بود عطاى او چند بودى موبذ گفت چهار هزار درهم ، مأمون گفت من امروز دوازده هزار دينار به چهار رسول دادم ، موبد گفت نوشروان از مال خود دادى و به قدر حق دادى و جز از گناهكار از وى كس را بيم نبودى ، مثل : من ساعت سيرته زالت قدرته ، قدرت با سيرت بد پايدار نبود مأمون خاموش شد